۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

من این حالت رو دوست نه. اما دارم

نمی دانم چقدر گذشته.خیره به نقطه ای.هر ثانیه یک دنیای جدید به همراه دارد.کافیست سرم را برگردانم تا دنیای جدید را با تعجب تحلیل کنم؟ ثانیه ای قبل را فراموش کردم.من که هستم؟ جای مکان و زمان تغییر کرده.زمان و مکان گره خرده.نمی دانم ساعت هاست در مکانی هستم یا در مکانی ساعت هاست خیره به زمان ؟ سوار بر امواج. بدون ترس از بی پروایی. من رهایی را تجربه می کنم و به سوی گذشته موج سواری می کنم.امواج مرا آرام بالا و پایین می آورند.در سرا شیبی به سوی اسکیزوفرنی ,
صدایی می آید ؟ الله ؟ الله ؟ تکرار ! الله الله.

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

فاحشه مغزی

امکانات بیشتر برایت فراهم می کنن تا انتظارت از زندگی بیشتر شود ؟
دلم برایت می سوزد که بهت یاد دادن چه آرزو کنی ؟
گویی فاحشه مغزی شدی؟
روز به روز زشت تر می شوی.
چون تمام زشتی هایی که در حق من کردی با هر یاد تو به خودت پس می دهم.
آن همه زشتی از آن توست.چون خالق تمام لحظه های پر تشویش بین ما بودی.
حال به چه رسیده ای و به چه می نگری ؟ در آغوش عریان کدامین نگاه هرزه. یاد نگاه پر شور از التماس من می افتی ؟
چشمانت را می بندی به یاد چشمان من می افتی و وقتی باز می کنی خودت را بر روی تخت غریبه ای می بینی.
آرامش؟ اوووه؟ خیلی وقت است در مشتان گره شده من است.چه چیز تو را یاد آرامش می اندازد ؟
آن لحظه ها که از من فراری بودی را به یاد داری ؟ حالا در جست و جوی کدامین ساعت زمان می گردی ؟ تا به عقب برگردی ؟
با فشردن دندان ها بر روی هم و مشت های گره شده از تو یاد می کنم.چه آینده ای را برای خودت پیش بینی می کنی ؟
اشک در چشمانت حلقه زده مگر نه ؟ می توانی به خواندن ادامه ندی‌.
از خودت بی زاری.اما جایی در این دنیا وجود ندارد که از خودت فرار کنی.
فکر نمی کنم انقدرمهارت داشته باشی که رو به روی آینه دروغ بگویی؟ آینه همه چیز را به تو نشان خواهد داد.
دگر از رویارویی با تو نمی حراسم.چون مانند تو در این شهر زیر دست و پای هرزه ها بسیار دیدم.
زیر دست و پای هرزه ها همانند تو بسیار دیدم.
نه تنها همانند تو بلکه خودت را زیر دست پای هرزگی بسیار دیدم که با چه شور و اشتیاقی به سوی عریانی پرواز می کردی.
عریان از تمام افکار ها و اراده ها...
عریان از هر گونه حیا که مرزی بین تو و یک رهگذر خیابانی هرز پرست باشد.
آری تو فاحشه مغزی هستی.و از خودت در سرت بکارتی نداری.

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

زندگی در موتور ساعت

آری..
فکر می کردم روزها به سرعت قطراتی که از شیر آبی که در میدان می دیدم می چکد و می گذرد.در روزهایی که سخت انتظار گذر زمان را دارم و بر من سخت می گذرد.اما گویی سال هاست که در مرکز ساعت میدان آزادی عقربه ها را می چرخانم و به دور خودم می چرخم.

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

سهم تو از من

خیلی دوست دارم که با تو بمونم...من واقعا دوست دارم که با تو ادامه بدم...
اما چه کنم؟ که دانایی های من خیلی بیشتر از دارایی های توست.

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

سرم پایین بود داشتم راه می رفتم به سمتی که دوست داشتم.جاده ای که از پشت ریل راه آهن رد می شد.جاده باریک که درختان چنار بلند هر دو طرف اون بود.جاده ای که در انتها دستان گرمی را به من اجبار می کرد.وای سرم. محکم خورد به یک درخت خشکی که سال هاست هر روز فراموشش می کنم.از توی سرم کاغذ های مچاله خط خطی با سرعت به بیرون پرتاب میشد.بدنم چرا انقدر می سوزه ؟ لا به لای این همه کاغذ خط خطی نوشته هایی دیده میشه.
رو چند تاش اسم تو نوشته شده. دستم رو گذاشتم روی قلبم.چه بوی گندی میده.با شیشه شکسته دارویی که تو جوب افتاده بود رگم رو زدم تا جریان خون تو بدنم نشون بده هنوز خون تو این رگ جریان داره.وای این چیه؟؟ تو رگم پر چرک و خبری حتی از لخته خون هم نیست.
دست کردم توی تنم از لای این بدنی که کاملا فاسد شده ریه ام رو در اوردم.مثل اگزوز اون ماشینی که باهاش از پیشت بر می گشتم دوده گرفته.
سرم رو روبه بالا گرفتم.امروز خرشید گرفتگی بود ؟ نه آسمون رو کامل ابر پوشانده.هوا چقدر سرد شده ؟ مثل اینکه من لباس یادم رفته بپوشم. اصلا تمرکز ندارم چشمام داره تار میشه ؟ این چیه روی این کاغذ نوشته ؟ انگار دست خط توست.وای نمی بینم.دستای زمختم رو می کشم روی چشم هام.تیکه های چشمم روی دستم چسپیده.دیگه هیچ چیز نمی بینم؟ راستی الان مدل موهام چه شکلیه ؟ یکی یک آیینه بیاره.اون چشمان سیاه کجان؟ پوسته های تنم مثل لاشه کلاغ سیاهی میمونه که چند سال پیش لای برگ زرد درخت ها کنار درخت افتاده.بوی جسد میدم.اما گردن بندی که با دستانت به گردنم انداختی هنوز سالم مونده.من که دیگه نه می بینم.نه می شنوم.نه دیگه چیزی رو احساس می کنم.خیلی دوست دارم بدونم روی اون کاغذ چی نوشته شده بود؟ دیگه هیچ راهی نیست که بفهم تو در کدام راهی...اگه صدام رو می شنوی فقط کافیه یک آه دیگه به یادم بکشی قول میدم جانانه بسوزم.من به سوختم برای تو راضیم.این سال هاست که تنها دل خوشیه من برای زنده نگه داشتن عشق توست.
از طرف محمد رضا انجدانی به کسی که سوختن برایش یک افتخاره

نتیجه دو ماه بیگانگی

سلام پدر...
دلم گرفت وقتی رفتی...پدر من اینجا پشت در های بسته دارم بار ترس ندیدن دباره تو را به دوش می کشم..می دوم به سمت درب های آهنی تا شاید آنجا باشی..
سلام پدر..من از ترس می ترسم..پدر من را با این همه خاطره کجا رها می کنی؟
دستانم می لرزد... آیا من مرد می شوم اگر بشکنم؟ داری به سرعت می روی..
سلام پدر....
دستانم چروک خرده.صورتم سیاه شده..چشمانم فریاد سکوت می زند.. به کجا می روی ؟
سهم من از دیدارتو فقط چهل دقیقه است.. سهم من از آن همه دلتنگی در غربت فقط شنیدن سه دقیقه صدای مادر بعد از سی دقیقه در صف تلفن ماندن ساعت پنج صبح....
سلام پدر..راستی می دانی که در بیست و دو سالگی خمیدگی کمر از تو بیش دارم ؟؟
سلام پدر من به سمت درب های آهنی می دوم تا تمام چیز هایی که با جهل و نادانی از دست دادم رو برایم سقات بیاوری..
پدر عشق و قلب شکسته من. تو می دانی کجاست ؟
مرا ببخش اگر زیاد منتظرم ماندی ..درب های آهنی دورند و من با تمام قدرت می دوم دائم با این فکر که پشت درب هستی یا نه؟
سلام پدر من برگشتم.چه از من مانده جز یک روح کرخت؟ جز یک صورت به گفتار زیبا ؟
به راستی که تو از من مردتری.
نفس کم آورده ام.درب های آهنی سبز رنگ از دور پیداست.هنوز آنجایی؟
صدای نفس نفس زدنم را می شنوی ؟ نمی دانم هنوز منتظرم مانده ای یا از دردسرهایی که برایت درست کرده ام خسته شدی و رفتی..
سلام پدر. من برگشتم به شهری که مدفون دنیای تلخیست که زخم هایش هنوز مرا می سوزاند...
آیا این چهره برایت آشناست ؟
حق داشتم که آن روز منتظرم نمی ماندی تا در همان شهر خشک و سرد آرام می خوابیدم زمانی که بالای برجک اسلحه پر از فشنگ را زیر گلویم گذاستم تا زندگی یا مردن در فشار انگشت بر روی ماشه خلاصه کنم. باز هم ترس جلوی من را گرفت..
به این دنیا قول خواهم داد بیش از این با وزن سنگینم تعادلش را بهم نزنم...
من پرواز می کنم و برایتان فقط یک خاطره می ماند.از صورتی که با خنده هایش گریه می کرد و همه را شاد..
اینجا هر کس به یک بهانه پرواز می کند. من تنها نیستم و زخم خرده ها بسیارند.ای کاش مسیر فریاد زدن را یاد می داشتم.شاید الان کمی آرام تر می شدم.اما افسوس که آنقدر دوری که صدای فریادم هم به تو نمی رسد.آنقدر دور که چرت و چشم های قرمز و ناگت هم نتوانست درد زخم را از من دور کند...

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

کلاه رو ابرو...تصویر روبرو حلالی

درسته یک سری از آدم ها سعی کردن به بهونه دلتنگی و خبر گرفتن از من با یک سری دیگه ارتباط بر قرار کنن...اما از زیرنقاب این کلاه خیلی چیزهای جدیدی دیدم که اون دسته از آدم ها که خواستن خنجر رو از پشت بزنن توی چشم من خیلی کوچیک اومدن که دیگه به چشم نمیان...
وقتی هر روز که هر ظهرش یک ماه می گذره و نور ضعیف طلوع و غروبش و قتی با تنی خاکی روی زمین نشستم به سقف نقاب کلاه می تابه این احساس رو درونم زنده می کنه که دلتنگی یعنی غربت و غربت یعنی نگاه دختر زیبایی که برای آخرین بار با سکوت کر کنندش از من می خواست که ترکش نکنم...و دنیایی که پیش روی من مونده بدون چشم های دختر زیبایی که هیچ وقت دروغ نگفت.

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

موفقیت

سه چیز من را به موفقیت می رساند
فلسفه حالا
فاسفه توجه
کنترل
دقیقا تمامی این ها بستگی به شرایط محیطی من دارد...
با این فلسفه من به خودسازی خواهم رسید که ثبات شخصیتی من را شکل خواهد داد که من را به تمامی اهدافم خواهد رساند.
پس ثبات شخصیت برای من همان موفقیت است

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

سكوت ولبخند

سخت است بيان اين همه تفكر كه در ذهن آلوده به توي من سخت مشغول است.
سخت است بيان آن همه رنگ كه از خاطرات متلاشي من به جاي مانده.
سخت است بيان آن همه نت كه دائم در حال تخريب سلول هاي مغزم و قـلقـلــك تمام روح گوشه گير من مي باشد.
سخت است بيان تمام آن تمنا كه از اعماق وجودم هنگام ياد كردن تو از قلبم به پا مي خيزد.
سخت است بيان آن همه گلايه و تعريف و بغض و نگراني و فرياد و بهانه كه مي خواهم در يك كلمه برايت تمامش كنم.سخت است.
سخت است بيان تمام اين همه بيان كه قدرت بيان آن در من نيست.سخت است و اين بار بسيار سخت.
سخت است بيان درون
سخت است بيان درون وقتي فرست رابطه در يك نگاه × فقط در يك نگاه خلاصه مي شود.
سخت است زندگي در دنياي خاطرات وقتي نه مي شنوي و نه مي بيني و قتي مي بينم و مي شنوم و حتي لمس مي كنم و چه سخت است وقتي تمام اين همه را باور دارم.
سخت است بيان اين همه بيان كه تو دركي از آن نداري و زبان مشتركي بين ما نيست كه وقتي نگاهت مي كنم و در عين خيره شدن در چشمانم هيچ چيزي از عمق اين همه حرف دل نمي شنوي.لعنت بر تو
چه سخت است بيان اين همه.چه سخت است انسان.
چه سخت است بيداري تو در خواب ديدن.تاريكي تو در روشنايي ديدن.فهميدن دروغت در حقيقت.
با اين همه
چه مي خواهي از من جز سكوت و لبخند ؟
چه مي خواهي از من ؟

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

معنی سکوت تو صدامه

جاده خوشبختی در دست تعمیره دور بزن برگرد این اسمش تقدیره. پل رابطه در دست احداثه .تامین بودجه کار تو دست اندازه. چراغ های پارک همگی خاموشن. یه سری آدم اونجا یه چیز هایی میفروشن. یه راننده ناشی یه راننده مسته.هر طرف میری همه جا بنبسته.وقتی که عاشق بودن گناه.فرصت رابطه یک نگاه.معنی سکوت تو صدامه.نپرس از من نپرس از عشق.دولت بیدار فقط تو خوابه.منزل مقصود یه سرابه.عمر این قصه عمر حبابه.نپرس از من نپرس از عشق.فرشته ها رو خبر کنید این همه بس نیست.مشترک مورد نظر در دسترس نیست.تلفن امداد یک سره اشغال.این پیش شماره که مال پارسال.پول نداره ولی اخلاقش بد نیست.هه.وقتی پول نداره اخلاق دیگه مطرح نیست.ميگه.خواستم بیام پیشت خیابونا شلوغ بود.اگه گفتم دوستت دارم شوخی کردم اونهم یه دروغ بود.اقا دل خوش بگو سیری چنده؟.پسرم گوش کن نصیحت مثل پنده.جاده خوشبختی در دست تعمیره.دور بزن برگرد این اسمش تقدیره...
من اين آهنگ رو خيلي دوست دارم كار گروه خوب كيوسك.
رفتم امروز مركز نظام وظيفه گفتن فردا برم ترمينال كه با اتوبوس برم بيرجند.برا خودم اين آهنگ رو مي خوندم ساكم تو دستم بود راه مي رفتم..يك سربازي اونجا بود كه فكر مي كنم آخراي خدمتش بود داشت از رو به روي من رد مي شد كه ناخداگاه نگاهمون افتاد به هم.چــــــــــقدر چــــــــــقدر چــــــــــقدر اين نگاه معني داشت؟؟ يك لبخند به هم زديم..هم من فهميدم اون داره به چي مي خنده.هم اون فهميد من به چي خنديدم...خودت رو بگذار جاي يكي از ما ها تو هم خوب مي فهمي معني اين لبخند چي بود ((((:

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

اشعار شیوایی

صدا زدم خدا را با نگرانی
پرسید چرا مرا می خوانی ؟
گفتم تا او را به من برگردانی.
گفت صدایت را نشنیدم.
گفتم در او هیچ چیز جز تو ندیدم.

جمله در دلتنگی و گلایه

چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم...(ش)

اتاقم را تنها می گذارم تا بوی من هم با رفتنم دفن شود...(اتاقم)

چقدرمن را ساده فرض کردی که پس از شش ماه زنگ زدی و با دروغ دلتنگی من را به( تناب داری) که برایم بافتی فرا می خوانی؟؟؟(س)

در لحظاتی که خود را برای رفتنت آماده می کردم ؟ حالا با تو خداحاظی می کنم و می روم؟ و شاید سال ها بعد باز تو را بینم...(الف.ر)

اواسط آبان ماه(مه سیال) شب های بارانی و بحث های فلسفی را دوست دارم(ج)

مرا ببخش اگر می لغزم...تو تنها سرمایه و امید من برای ادامه هستی(پدر)

من در تمام لحظات دشوار فقط اسم تو را صدا می زنم(مادر)

تو را می نگرم (خواهر)

ما به هم امید می دهیم بغض های شکسته را بار ها تکرار می کنیم تا بار دگر از خواب بیدار.خود را بر روی دستان خدا بیابیم...(ع)

شاید دو ما تو را در دور گردنم نداشته باشم زیرا می خواهم تو را برای باقی عمر داشته باشم.هر شب با بوسه بر تو می خوابم و صبح با لمس کردنت بیدار می شوم. می ترسم از شب ها و روز هایی که تو با من نباشی می ترسم...می ترسم(گردن بند مقدس)

می آیم.رها می کنم.خالص می شوم. دل می کنم. تا تو خود را به من نشان دهی(خدا)

چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم ای کهنه مقدس که تا نفس در جان است یاد تو باقیست

چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم

شبی تاریک ، در دشت تنها صفیر گلوله در جاده تنها. نفیر باد

در دوردست نور ستاره ها به خاموشی می گراید .

شبی تاریک می دانم بیداری و در بستر جوانی ات. پنهانی اشکهایت را پاک میکنی.

چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم . چقدر دوست دارم و می خواهم چشمانت را

شب تیره ما را از هم جدا می کند و میان ما

دشتی تاریک و هولناک دامن گسترده

تو را باور می کنم و همین باور

در بارانی از گلوله ها جانم را نجات بخشیده

در این نبرد مرگ بار خوشحال و آرامم

چون می دانم هر چه که مرا پیش آید تو با عشق استقبالم خواهی کرد

از مرگ نمی هراسم. بارها بس بسیار با او روبرو شدم واکنون نیز گویی برابرم می رقصد و می رقصد

تو به انتظارم هستی ، همسرم و در بستر جوانیت بیدار

و برای همین میدانم که هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد

و برای همین میدانم که هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

وقتی بارون می باره

همین الان که دارم می نویسم کل لباس هام و موهام خیس از قطرات زیبای بارون...پنجره اتاقم هم بازه هوای اتاقم سرده و من این رو خیلی دوست دارم...
داشتم می خوابیدم که صدای بارون صدام زد تا کوچه های شهر شلوغ تهران رو خالی از هر مجود زنده ای قدم بزنم...
پاستیلی بود و دویسی بود و خلاصه جای تمام دوستان خالی...
همین طور که فکر می کردم به هفت روز دیگه که باید دو ماه تو بیرجند مرحله آموزشی خدمت مقدس سربازی رو بگذرونم سری هم به گذشته زدم و یاد یکی از دوست های دروغگوم افتادم...
داشنم به این فکر می کردم که تمام خاطرات قشنگمون بوی گند میده...

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

مسافر

چه پر شور در برابرم سکوت کردی

این جشن تنهایی و سکوت کر کننده...

آااااااااااااااااه...

مرا پیر می کند

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

عروسک بنفش کوچک خاکی

سی ام و سی یکم مهر ماه ساعت 12:50 شب
تمام وجودم از شما پر بود مثل همیشه و از همیشه بیشتر.
دل به دریا زدم تا برای یک بار دگر چند ساعت در ساحل شهرک دهکده شما لنگر بی اندازم.
خاطرات دنیای رویایی شما. بوی خاکی که در خود احساس شناختن عشق برای یک انسان مغرور را در خود دفن کرده بود. نگاه چشمان سیاه شما که تاریک تر از امشب و روشن تر از فردا بود. بوی مسخ کننده پاستیل هایی که از دستان گرم شما می گرفتم. لبخند های پر مفهوم معنی دار و نگاه معصوم شما بود که من را بی اراده به سمت این دهکده ی پر از افسوس کشاند.
در این خیال که باز پشت درب های آهنی می نشینم و در شب به چشم های شما خیره و با هر بازدم آهٍ افسوس و در درون روحم شوق دیدن شما در نگاه یک رهگذر مات و مبهوت بودم.
جاده ای که باید از کانال رد می شد و ادامه در انتها به درب آهنی ساحل دهکده شما ختم می شد. بغضی که مرا در گذشته ای زندانی کرده بود که بارها و بارها این خیابان بی انتها به آغوش گرم شما من را بیدار می کرد چنگ بر گلویی می انداخت که تنفس را بر من سخت بسته بود.
بی اراده به سمت درب آهنی نزدیک شدم و بی اعتنا به نگهبان پیری که آنجا بود وارد دنیایی شدم که بوی عطر شما در آنجا از هر تصویری واضح تر بود.
همه چیز درست مانند یک عروسک کوچک خاکی بنفش بود.
نگاه به هر جا انداختم چیزی جز شما ندیدم.به هر کوچه ای پا گذاشتم صدایی جز شما نشنیدم.قسم به هر مهر بی منت شما در خود نیازی جز شما ندیدم.قسم به هر بدی که در حق شما کردم نفسی جز پشیمانی باز نخواهم داد.قسم به هر رویای دور دست. آرزویی جز خوشبختی شما ندارم.قسم به هر اشکی که بر گونه هایم جاریست.احساسی جز گناه در خود ندارم.قسم به اولین احساس ها به اولین لمس ها به اولین هدیه ها به اولین تولد شما.قسم به اسم و جسم مقدس شما.قسم به عهدی که یک سال تمام حتی در خواب در دور گردنم دارم.قسم به معجزه امشب.قسم به عشق.به عشق اول و آخرم.قسم به اولین و آخرین دوستت دارم هایی که گفتم.قسم به دقایقی که کنار خانه شما ایستادم.قسم به عروسک بنفش کوچک خاکی.(قسم به معجزه امشب) قسم به جانم که بی درنگ بر کف دستانت می گذارم.قسم به خدایی که آنقدر بزرگ هست که شما را آفرید.قسم به تمام اولین و آخرین ها.قسم به درختان بلند و جوب های پر از برگ کوچه شما. نمی دانم ؟
.ایمان محکم من . اعتقاد فولادی من . رویای زیباترین ثانیه های من . لحظه های قدیسه من . تمام شوق لبخندهای من . شناخت احساس دوست داشتن در عمر بی ارزش من . عشق اول من . حباب خوشبتی های من . چشمان سیاه من .معلم درس های من . نیاز من . راه من .من. شیوای من کجاست ؟
ترس از این دارم تا آفتاب از راه برسد و امشب مرا روز کند.ترس از این دارم تا امشب من تمام شود.ترس از این دارم تا شما متوجه عروسک کوچک خاکی بنفش من نشوی.ترس از این دارم که راست گفته باشید که دیگر راه برگشتی نباشد.ترس از این دارم که در دلتان مرا نبخشیده باشید.ترس از این دارم که خدا هم دگر به خاطر گناه از دست دادن شما مرا نبخشد.ترس از این و آن دارم.
بیست و چهار ساعت بعد.
امشب در تنهایی خود باز هم می نویسم.ادامه احساس غیر قابل وصف دیشب که درد لم رخنه کرده.
آفتاب هم نتوانست تا دیشب من را بسوراند.
آری حال احساس پشیمانی اولین مرد روی زمین را خوب درک می کنم.که چطور دنیای پر از عشق و احساس خود را با جهل و طمعی پوچ با چیدن یک سیب بی ارزش تلخ از دست داد.آری احساس سوختن خود در درون خود.احساس فریاد زدن از درد در میان افرادی که همگی کور و کرند.آری من خوب می فهمم که اولین مرد روی زمین چطور در خود می سوزد.
از رد پای کهنه شما که سال هاست بر روی قلبم مانده فرصتی برای جبران می خواهم.
شب ها به امید یک دروغ می خوابم و صبح ها با لبخند و امیدوار چشم هایم را باز می کنم تا شاید هنور قلبی در روحی پاک برایم می تپد.
شاید باز هم توانست عشق را دید.عشقی که بعد شما مرد و در این دنیای کوچک پر از انسان در نگاه کسی نیافتمش.عشقی که فقط در صدای شیوای شما خفته.عشقی که روی زمین فقط در قلب یک دختر می تپد.احساس و نعمت پاکی که خداوند تنها در دل یک انسان گذاشت و آن هم دختر دهکده بیرون شهر من بود.
می دانم آنقدر بزرگ هستی که اگر در این کویر خشک و بی روح من راهی به برکه باشد من را می بخشی.دستانم می گیری و فقط با نگاه کردن در چشمان پر از گناهم آتشفشان قلب مرا می سوزانی تا باقی عمر را آرام در کنارت به خواب روم.
امیدم به خداست.
به خدایی که سال هاست از او خبری ندارم.خدایی که بعد چیدن سیب مرا در دنیایی پر از شهوت با زخمی چرکین به حال خود رها کرد.
آری باز پس می دهم شکنجه ای که حق خود می دانم.می نوشم از این زهر تلخ.می سوزم با این حسرت.چنگ بر قلبم می کشم تا از این درد رها شوم اما بدتر می سوزد و درونی تر می شود.انگار این درد از بطن کودکی با من بوده.
مرا ببخش و باقی عمر را با من باش.شما که هم معنی نامت مقدسی.

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

ماه رمضان

امسال هم ماه رمضان گذشت. درست مثل این بیست و چند سال شب احیا منتظر رویای قدیمیه فرود آمدن فرشته ها به زمین بودم..
الان بیست و چند سال قراره به همه آرزو هام برسم اما من همه آرزوهام رو از دست دادم...

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

صبر

صبر کردم . تو خوابی . اما تو خوب میدونی . مثل درخت ها . هر روز . بدون فضا . بدون فضا.
برگرد . سعی کردن بهتره . برای بهتر بودن . تو دنیای دلیل . حیات قدیمی . کاملا وایستا .
تو گفتی .غم رومی بینم . وقتی راضی باشی . از راه رفتن بهتره . هر روز.
نیاز دارم . با من بیا . تو با منی هر روز . من نمی کشم . سبز ها را.

نامه در دنیای دلتنگی

گذر زمان . من . ساکت.
همه جا . در فکر . اتفاق؟ . قسمت؟ . شاید . شاید نه.
ظهر . خیابان . خلوت . دلم . آشفته . گرم . دلگیر.
چرا؟ . فریادم . تو . شنیدن.
چرا؟ . احساسم . تو . فهمیدن.
چرا؟ . نگاهم . تو . ندیدن.
من . خدا . هردو . دوست داشتن