سلام پدر...
دلم گرفت وقتی رفتی...پدر من اینجا پشت در های بسته دارم بار ترس ندیدن دباره تو را به دوش می کشم..می دوم به سمت درب های آهنی تا شاید آنجا باشی..
سلام پدر..من از ترس می ترسم..پدر من را با این همه خاطره کجا رها می کنی؟
دستانم می لرزد... آیا من مرد می شوم اگر بشکنم؟ داری به سرعت می روی..
سلام پدر....
دستانم چروک خرده.صورتم سیاه شده..چشمانم فریاد سکوت می زند.. به کجا می روی ؟
سهم من از دیدارتو فقط چهل دقیقه است.. سهم من از آن همه دلتنگی در غربت فقط شنیدن سه دقیقه صدای مادر بعد از سی دقیقه در صف تلفن ماندن ساعت پنج صبح....
سلام پدر..راستی می دانی که در بیست و دو سالگی خمیدگی کمر از تو بیش دارم ؟؟
سلام پدر من به سمت درب های آهنی می دوم تا تمام چیز هایی که با جهل و نادانی از دست دادم رو برایم سقات بیاوری..
پدر عشق و قلب شکسته من. تو می دانی کجاست ؟
مرا ببخش اگر زیاد منتظرم ماندی ..درب های آهنی دورند و من با تمام قدرت می دوم دائم با این فکر که پشت درب هستی یا نه؟
سلام پدر من برگشتم.چه از من مانده جز یک روح کرخت؟ جز یک صورت به گفتار زیبا ؟
به راستی که تو از من مردتری.
نفس کم آورده ام.درب های آهنی سبز رنگ از دور پیداست.هنوز آنجایی؟
صدای نفس نفس زدنم را می شنوی ؟ نمی دانم هنوز منتظرم مانده ای یا از دردسرهایی که برایت درست کرده ام خسته شدی و رفتی..
سلام پدر. من برگشتم به شهری که مدفون دنیای تلخیست که زخم هایش هنوز مرا می سوزاند...
آیا این چهره برایت آشناست ؟
حق داشتم که آن روز منتظرم نمی ماندی تا در همان شهر خشک و سرد آرام می خوابیدم زمانی که بالای برجک اسلحه پر از فشنگ را زیر گلویم گذاستم تا زندگی یا مردن در فشار انگشت بر روی ماشه خلاصه کنم. باز هم ترس جلوی من را گرفت..
به این دنیا قول خواهم داد بیش از این با وزن سنگینم تعادلش را بهم نزنم...
من پرواز می کنم و برایتان فقط یک خاطره می ماند.از صورتی که با خنده هایش گریه می کرد و همه را شاد..
اینجا هر کس به یک بهانه پرواز می کند. من تنها نیستم و زخم خرده ها بسیارند.ای کاش مسیر فریاد زدن را یاد می داشتم.شاید الان کمی آرام تر می شدم.اما افسوس که آنقدر دوری که صدای فریادم هم به تو نمی رسد.آنقدر دور که چرت و چشم های قرمز و ناگت هم نتوانست درد زخم را از من دور کند...
۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه
کلاه رو ابرو...تصویر روبرو حلالی
درسته یک سری از آدم ها سعی کردن به بهونه دلتنگی و خبر گرفتن از من با یک سری دیگه ارتباط بر قرار کنن...اما از زیرنقاب این کلاه خیلی چیزهای جدیدی دیدم که اون دسته از آدم ها که خواستن خنجر رو از پشت بزنن توی چشم من خیلی کوچیک اومدن که دیگه به چشم نمیان...
وقتی هر روز که هر ظهرش یک ماه می گذره و نور ضعیف طلوع و غروبش و قتی با تنی خاکی روی زمین نشستم به سقف نقاب کلاه می تابه این احساس رو درونم زنده می کنه که دلتنگی یعنی غربت و غربت یعنی نگاه دختر زیبایی که برای آخرین بار با سکوت کر کنندش از من می خواست که ترکش نکنم...و دنیایی که پیش روی من مونده بدون چشم های دختر زیبایی که هیچ وقت دروغ نگفت.
وقتی هر روز که هر ظهرش یک ماه می گذره و نور ضعیف طلوع و غروبش و قتی با تنی خاکی روی زمین نشستم به سقف نقاب کلاه می تابه این احساس رو درونم زنده می کنه که دلتنگی یعنی غربت و غربت یعنی نگاه دختر زیبایی که برای آخرین بار با سکوت کر کنندش از من می خواست که ترکش نکنم...و دنیایی که پیش روی من مونده بدون چشم های دختر زیبایی که هیچ وقت دروغ نگفت.
۱۳۸۹ آبان ۲۵, سهشنبه
موفقیت
سه چیز من را به موفقیت می رساند
فلسفه حالا
فاسفه توجه
کنترل
دقیقا تمامی این ها بستگی به شرایط محیطی من دارد...
با این فلسفه من به خودسازی خواهم رسید که ثبات شخصیتی من را شکل خواهد داد که من را به تمامی اهدافم خواهد رساند.
پس ثبات شخصیت برای من همان موفقیت است
فلسفه حالا
فاسفه توجه
کنترل
دقیقا تمامی این ها بستگی به شرایط محیطی من دارد...
با این فلسفه من به خودسازی خواهم رسید که ثبات شخصیتی من را شکل خواهد داد که من را به تمامی اهدافم خواهد رساند.
پس ثبات شخصیت برای من همان موفقیت است
۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه
۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه
سكوت ولبخند
سخت است بيان اين همه تفكر كه در ذهن آلوده به توي من سخت مشغول است.
سخت است بيان آن همه رنگ كه از خاطرات متلاشي من به جاي مانده.
سخت است بيان آن همه نت كه دائم در حال تخريب سلول هاي مغزم و قـلقـلــك تمام روح گوشه گير من مي باشد.
سخت است بيان تمام آن تمنا كه از اعماق وجودم هنگام ياد كردن تو از قلبم به پا مي خيزد.
سخت است بيان آن همه گلايه و تعريف و بغض و نگراني و فرياد و بهانه كه مي خواهم در يك كلمه برايت تمامش كنم.سخت است.
سخت است بيان تمام اين همه بيان كه قدرت بيان آن در من نيست.سخت است و اين بار بسيار سخت.
سخت است بيان درون
سخت است بيان درون وقتي فرست رابطه در يك نگاه × فقط در يك نگاه خلاصه مي شود.
سخت است زندگي در دنياي خاطرات وقتي نه مي شنوي و نه مي بيني و قتي مي بينم و مي شنوم و حتي لمس مي كنم و چه سخت است وقتي تمام اين همه را باور دارم.
سخت است بيان اين همه بيان كه تو دركي از آن نداري و زبان مشتركي بين ما نيست كه وقتي نگاهت مي كنم و در عين خيره شدن در چشمانم هيچ چيزي از عمق اين همه حرف دل نمي شنوي.لعنت بر تو
چه سخت است بيان اين همه.چه سخت است انسان.
چه سخت است بيداري تو در خواب ديدن.تاريكي تو در روشنايي ديدن.فهميدن دروغت در حقيقت.
با اين همه
چه مي خواهي از من جز سكوت و لبخند ؟
چه مي خواهي از من ؟
سخت است بيان آن همه رنگ كه از خاطرات متلاشي من به جاي مانده.
سخت است بيان آن همه نت كه دائم در حال تخريب سلول هاي مغزم و قـلقـلــك تمام روح گوشه گير من مي باشد.
سخت است بيان تمام آن تمنا كه از اعماق وجودم هنگام ياد كردن تو از قلبم به پا مي خيزد.
سخت است بيان آن همه گلايه و تعريف و بغض و نگراني و فرياد و بهانه كه مي خواهم در يك كلمه برايت تمامش كنم.سخت است.
سخت است بيان تمام اين همه بيان كه قدرت بيان آن در من نيست.سخت است و اين بار بسيار سخت.
سخت است بيان درون
سخت است بيان درون وقتي فرست رابطه در يك نگاه × فقط در يك نگاه خلاصه مي شود.
سخت است زندگي در دنياي خاطرات وقتي نه مي شنوي و نه مي بيني و قتي مي بينم و مي شنوم و حتي لمس مي كنم و چه سخت است وقتي تمام اين همه را باور دارم.
سخت است بيان اين همه بيان كه تو دركي از آن نداري و زبان مشتركي بين ما نيست كه وقتي نگاهت مي كنم و در عين خيره شدن در چشمانم هيچ چيزي از عمق اين همه حرف دل نمي شنوي.لعنت بر تو
چه سخت است بيان اين همه.چه سخت است انسان.
چه سخت است بيداري تو در خواب ديدن.تاريكي تو در روشنايي ديدن.فهميدن دروغت در حقيقت.
با اين همه
چه مي خواهي از من جز سكوت و لبخند ؟
چه مي خواهي از من ؟
اشتراک در:
پستها (Atom)